۱۳۹۴ آذر ۲۳, دوشنبه

عادت می‌کنیم



خانم زويا بيرزاد کتابي دارن به اسم
عادت مي کنيم
تو اين کتاب تا وقتي مادراز همسر جدا شده تنهاست همه اصرار مي کنند که تا کي مي خواي تنها بموني و يکي رو انتخاب کن
......
اما به محض اين که اين مادر از همسر جدا شده مي خواد با کسي که انتخاب کرده ازدواج کنه همه بر عليه اون جبهه ميگيرن
از مادر خودش و دخترش تا نزديکترين دوستش
اما اقاي شوهرسابق در فرانسه ازدواج هاش رو مي کنه
دخترش رو بر عليه مادر از همسر جدا شده بر مي کنه
.......
خوندن کتاب يه لطف ديگه داره
ضمنا ايشون جوايز متعددي هم در ايران و هم در خارج از ايران گرفتند


خیلی‌ها می‌دونید من در نت‌لاگ هم می‌نویسم. البته زنانه، دوستانه و صرفا زمینی.
دیشب یه بلاگ درباره مادران بیوه، میوه نوشتم و مشکلات بعد از متارکه. یکی از بانوان گرام کامنت بالا برام گذاشته بود
از اون دست کامنت‌هایی که برق سه فاز بهم وصل کرد و از یه خواب دیرینه بیدارم کرد
جوابم هم می‌ذارم تا سر فرصت بیام تعریف کنم ماجرا چیست

وای
می‌دونی چی شد؟
من به این نقطه رسیدم
وقتی مجبور به ترک تنها عشق واقعی زندگیم " فرهاد " شدم
او این کتاب را بهم هدیه کرد
و من از لجم هرگز نخوندمش
مثل آینة دق گذاشتم توی کتاب‌خونة اتاق کارم و روزی صدبار می‌بینم و حرص می‌خورم
ولی تا این لحظه
حتا از داستانش اطلاع نداشتم
فکر کنم
شاید بزرگترین موهبت زندگی‌م
را برای همیشه از دست داده باشم؟ فقط چون لج کردم
شاید منتظر بودم مثل دیگری بمونه و بخواد که با هم همه چیز را درست کنیم؟
شاید انتظار نداشتم بره؟ ببین بعد از چهار سال تازه خود واقعی‌م رو در اون تصویر دیدم


کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...