۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه

از سر عادت ، همین‌طور اتفاقی



همین‌طور که دیرم شده بود، هول هولی دنبال مداد لب می‌گشتم
مدادی با جلد زنگاری می‌اومد توی دستم، می‌انداختم و دنبال مداد فیروزه‌ای بودم
یهو نگاهم تو آینه افتاد به خودم
سربالا گرفتم
توی چشمام زل زده بود. گفت:
تو همیشه از مداد زنگاری استفاده می‌کردی
به عبارتی رنگ زرشکی خط لب‌ش رو دوست داشتم
زرشکی با تم سیکلامایی و سیکلامایی رنگ روژ لب محبوبم بوده معمولا
یه روز که نمی‌دونم چرا گم شد و منم از سر ناچاری مداد با پوسته‌ی آبی را برداشتم
زمان غیبت، زنگاری به درازا کشید و از یادم رفت
در تغییر مکان اخیر که از جنوب به شمال خونه تبعید شدم
یه چیزایی دوباره پیدا شده بود
از جمله مداد زنگاری و من که از سر عادت به آبی خو کرده بودم
زنگاری را نشناختم، مگر در مکث بر آینه
فکر کنم از تولد تا حالا همین‌طوری الکی الکی همه چیز از سرم افتاد
و حالا به چیزی عادت کردم 
که از روز اول انتخابم نبود
اتفاقی، گم شدم

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...