۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

رابطه‌ی شتر با موزه ایران‌باستان



یه وقتایی که از خاطرات بچگی‌هام دارم می‌گم، یه چیزی در نگاه مخاطبم می‌بینم
تو مایه‌های این‌که، قصه‌ی توتان خاتون یا آمون رو می‌شنوه

نگاه‌ش در پسه موزه‌ی ایران باستان سوسو می‌زنه و یه‌خورده خودش رو جمع و جور می‌کنه

که حرمت گیس سفید رنگ‌شده‌ی راوی رو نگه داره
برای من این همه قدمت نداره
مال همین دیروزاست و بچگی‌ها
خب به‌من چه اگه اون‌موقع که بهروز وثوقی و گوگوش با موتور تا چالوس می‌رفتن
چهارشنبه‌سوری در محله‌ی ما با صدای زنگ  کاروان شروع می‌شد
خب البته نه به این شوری
اما اندازه‌اش این بس که، بوته‌های مراسم چهارشنبه سوری بار شترها می‌شد و از ده نارمک تا نارمک می‌اومد
در نتیجه ما هم چهارشنبه سوری رو با صدای زنگ شتر می‌شناختیم
ترقه‌های چوب‌پنبه‌ای و فوقش هفت ترقه
برای من بچگی همین دیروزهاست
برای شما ......... از من تا شماست

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...