۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه

نذری پزون بی‌بی جهان



از صبح سروصدای آمد و شد کارگرها خوابم را برید و شیطنت کشوندم لب پنجرة‌ای که به حیاط باز می‌شد.
بی‌بی‌جهان مثل اون‌روزهایی که کار مهم داریم و باید به همه دستور می‌داد، داد می‌زد و کارگرای زبون بسته با چهارریشتر زلزله طول و عرض جغرافیای حیاط را طی می‌کردند
آها بچهً ، اون هیزم‌ها رو بچین کنار دیوار نزدیک اجاق‌ها
دخترهای عقب مونده و ندید بدید فامیل‌هم که جز اخوین‌ گرام ذکوری از نزدیک ندیده بودند. برای بچه حمالا زیر چادری ضعفی می‌رفتن که از ذوق دیدن دخترای از ما بهترونی آب از لک و لوچه‌شون راه افتاده بود
اولای شب من که از اجرای انواع و اقسام بلاگیری یک پا در این دنیا و با پای دیگر به دیار باقی می‌شتافتم که بین حرف‌های خواب و بیداری که ‌شنیدم ، بی‌بی‌جهان وسط تمیز ‌کردن خلال‌های بادام ‌گفت گرفتار شدم.
بی‌بی گفت:
اگر آرزویی کنی و در دیگ شله زرد رو ببندی. وقتی در باز بشه روی شله زردها نقشی می‌بنده که معلوم می‌کنه نذرت قبول و برآورده خواهد بود
تمام فردا وسط دیگ بزرگ روی اجاق چرخ می‌خوردم و دنبال یک نشان نیکو می‌گشتم بلکه خودش با یه معجزة دست پنج‌تن و بزنه وسط دیگ شله زرد بی‌بی‌جهان و نمرة تاریخ سه ‌ای که گرفتم و با یه صفر 30 کنه. اوه سه تر شد. با یه یک سیزده کنه

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...