۱۳۸۵ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

اگه گفتی؟




چهارساعت گذشته و همچنان ذهنم گیر مطلبی افتاده است که نه می‌توانم جوابی برایش بیابم و نه مرا توانی است بر مکاشفه‌اش. رازی عظیم و بزرگ که می‌تواند سال‌ها من را به خود حیران نگه‌دارد
اگر می‌شد به سادگی از تمامی سوال‌های کوچک و بزرگ اینچنینی گذشت، هیچ اختراع و اکتشافی در جهان انجام نمی‌گرفت
از سنین نوجوانی بارها انواع این مسئله مرا چنان به خود مشغول داشت که گاه از کلاس غافل و افتضاحاتی بس عظیم به‌بار ‌آورده‌ام. اما مگر می‌شد از کنار مسائل به این مهمی یکسره عبور کرد؟


تا حالا به این فکر کردی، این جناب خر که بود و داشت برای خودش کاه و یونجه‌اش رو می‌خورد
چه اتفاقی باعث شد پروردگار عالم خط خطیش کنه که بشه گورخر؟ یا شاید هم برعکس
گوره خره چکار کرد که خط‌هاش ریخت و شد جناب خر؟
نخند خیلی مهمه. من با همین خنده‌ خنده‌ها هنوز سر در نیاوردم و نه گمانم هر گز سر در بیارم که، آیاجنس پوست تخمه از چوبه؟
یا اینکه اول مرغ بود یا تخم مرغ؟
حتی هنوز نمی‌دونم یک کیلو پنبه سنگین تره یا یک کیلو آهن؟

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...