۱۳۸۵ اسفند ۲۶, شنبه

ناتمام‌ها



خبری نیست، جز فعالیت دوبله آخر سال و خستگی تا حد مرگ و جنازه روی تخت.
نمی‌دونم چرا آخر سال دور زندگی تند می‌شه؟ امروز اوجش بود.
از صبح جنگ و معادله و محاسبه ظهر درست در نقطه جوش بودم و از خدا ... می‌خواستم
با فاصله چند دقیقه جهان عوض شد.

 یک دوش گرفتن و زیر آفتاب چای تازه دم خوردم. 
انرژی آفتاب تطهیرم کرد و کمی آروم شدم
زندگی به همین سادگی است
می‌شد هم تا شب انرژی منفی رو با خودم حمل کنم و همینطور خسته و خسته تر بشم. چیزی درست نمی‌شد. 

فقط من مقدار زیادی انرژی از دست می‌دادم
کاش می‌شد همه نیمه تمام های سال گذشته را تمام کرد و نه تو و نه دنیا ناتمام تجربه نمی‌شد

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...