۱۳۸۵ اسفند ۱۸, جمعه

سیر از گشنه


نه، من این جمعه غروب‌ها رو اصلا دوست ندارم. نه حالا که تنهام، صد سال در هیچ شرایط دوست نداشتم
مثل یه شبح خودش را می‌اندازه رو احوالاتم. دلم می‌گیره. انقدر که نمی‌دونم الان این شب که تب داره یا من؟
همین‌جاها عدل الهی میره زیر سوال
خب عزیز جان تو که نمی‌تونی مثل ما محدود بشی و درد و نیازهای ما را درک کنی، چرا ما رو خلق کردی؟ مثل نابینایی که نمی‌بینه. ولی تابلوی نقاشی می‌کشه
پدر جان تو چه می‌دونی جمعه غروب یعنی چی ؟
تو چه می‌دونی تنهایی یعنی چی؟
تو کی رو داشتی که عاشقش شده باشی که بدونی من چی میگم. چرا تو کاری که ازش سررشته نداری دخالت کردی؟

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...