۱۳۸۵ اسفند ۱۹, شنبه

چه خدایی؟


یادت هست از کی بودی؟
از اولی که بودی، می‌دونستی خدایی؟
وقتی خودت تنها بودی، پس خدای کجا بودی ؟
وقتایی که هنوز ما رو نساخته بودی، حوصله‌ات سر نمی‌رفت؟
حتما واسه همین خواستی ما هم باشیم؟
وقتایی زری میاد اینجا من همه اسباب بازی‌هام و میدم باهاش بازی کنه که حوصله‌اش سر نره بخواد بره خونه‌شون. تو چرا واسه ما ناظم گذاشتی؟
ما که خبر از دنیا نداشتیم، تو خواستی ما باشیم که هی حسابای ما رو برسی که تنها نباشی. حالا تازه بدهکار هم شدیم؟
مگه نگفته بودی، میایم اینجا که خدا باشیم. ما که همه بدبخت بیچاره‌ایم. نکنه تو فقط
خدای بدبختی‌ها هستی ؟
تازشم که میگی ما هر کاری کنیم تو خواستی ما بکنیم
پس تو دیگه چه لطفی به ما کردی؟ بیایم هی اذیت بشیم. تازه باهاس کارایی بکنیم که فقط تو دوست داشته باشی. آخرشم که قراره همه رو بندازی جهندم
ببخشیدا، ولی شما مطمئنی حالت خوبه؟

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...