۱۳۸۵ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

شام عید


چه شب خوبی! جای همه دوستان اونوره آبی در وطن خالی است
ازدحام اونها که عقب موندن و هنوز خرید نکردن و از طرفی خلوتی خیابان‌های حاشیه‌ای و حتی اتوبان‌ها خبر از سفر میده.

چراغ‌ها روشن و ماهی های فراوان و گل‌های رنگارنگ که ده قدم به ده قدم بساط داغی داره و بگم از شام شب عید که همه خانواده دور هم هستیم و بوی سبزی پلو ماهی فضای خونه را گرم و امن کرده. 
عید یعنی همین‌ها دیگه. 
چیدن تدریجی سفره هفت سین و آماده شدن برای تحویل سال جدید. 
مراسمی که تنها سالی یکبار پیش میاد
جای همه خالی

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...