۱۳۸۵ اسفند ۲۶, شنبه

حال نو

آخر سال رخت چرک‌ها شسته می‌شه. 
خونه از بیخ و بن تکونده می‌شه.
البته جیب‌ها از این تکان تکان در امان نخواهند بود
آت و آشغال اضافی دور ریخته می‌شه
اما افکار اضافی و مزاحم.

کینه‌های زیرخاکی هزارساله.
پدر کشتگی های موروثی و همه و همه همان‌جا که هست می‌ماند و قرار هم نیست کاری برایشان انجام بشه.
چون ما آن‌ها را به عنوان بخشی از تاریخچه شخصی‌مان پذیرفتیم. 
برگ به برگ بر اوراقش افزوده و پشت ما که حمالش هستیم زیر بار آنها هر روزه خم
ما تا می‌شویم. 

چون مغروریم و نمی‌تونیم ببخشیم
ما از تشنگی می‌میریم چون عادت به خواستن جرعه‌ای آب نداریم.

دنیا ارث پدرمان است که ناتنی‌ها حق‌ما را خورده اند و از همه
طلبکاریم
تا سبک و تازه نشیم هیچ سال و ماه و هفته‌ای نو نخواهد بود
تا نتونی سر بالا بگیری و بهاری که مقابلت نفس می‌کشد را ببینی عید بودن را نمی‌فهمی.
من‌ها را دور بریزی
عالیجنابان را خاک گیری و احترام را از احساسات خودمان آغاز کنیم



خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...