از خیلی زود شروع کردم به فهم دلتنگی
یعنی هر آشنایی و هر آغاز حتمن پایانی داشت
بیبی رفت و بعد پدر رفت و ... الی تا هنوز و تا رفتن من
اما دلتنگی از سر رفتن به سفر ابدی هم توجیح منطقی داره و قدر و اندازه
در نهایت باید زندگی ادامه داشته باشه
اما نوع دیگر دلتنگی از جنس کسان غایب و نزدیک به جان و تنه
مثل دلتنگی برای بچه
دراین رشته از دکترا گذشتم و زدم برای پرفسوری
یعنی وقتی هنوز خیلی زود بود شروع کردیم به جدا سری و میپنداشتم بدون اونها حتمن خواهم مرد
و تا جایی که آموختم
این قصهای بوده که نسل به نسل دست به دست گشته بود
همون مادرهایی که بنا بود در دوری فرزند کباب بشن
راه خودشون رو رفتن،
بچهها بزرگ شدن و داستنانها چنان محو و کمرنگ شده که جز خاطری رد پایی نمونده ازش
بیست و سه سال تمرین برای اینکه دلتنگ نشم
برای اینکه یاد بگیرم،
عشق یعنی
همین لذت از رشد او
در دوردستها
در دل باغبان
قند آب میشود
وقتی که درخت
از خودش بالا میرود
راههاتان هموار
جادههاتان سبز
دلهاتان بس فراخ
.jpg)