۱۳۹۳ بهمن ۱۵, چهارشنبه

بهشت رویایی



اصولن که از کل تی‌وی و سریال‌هاش دوری می‌کنم
اما شب که می‌شه بالاخره یکی دو ساعتی پاش هستم و این تبلیغ گروه جم
خانه‌ی رویایی، بهشت آرزوها، کوه، جنگل، دریا و ....
من رو به‌یاد تابلویی انداخت  که زمان بچگی در خانه‌ی خانم‌والده بود
تصویری از همین‌ رویاها
و من که کودکانه به تصویر دل داده بودم
البته هیچ صدای پس زمینه‌ای نبود که به بهشت‌م رهنمون کنه
اما این رویا در دل و جانم خانه کرد و بعد هم در بلوغ فراموشم شد
در یک بعداز ظهر خنک پاییزی سر از رویایی درآوردم که همان لحظه در ذهنم نبود
حتا در حین خرید و ساخت و ساز هم باز یادم نبود
تا روزی که دوغ‌آب سیمان ایوان بالا رو شستند و تیم کاری، محل رو ترک کرد
من ماندم و تراس رو به رویا.
همون‌جا نشستم روی زمین مرطوب و چشم به منظره‌ی برابرم سپردم
و تازه اون لحظه بود که بهشت رویاها رو در برابرم دیدم
من ساکن بهشت رویایی کودکی شده بودم
ولی بهشت بی آدم برای حوا چه مفهومی داشت؟
هیچی
و از همون لحظه بود که به جستجوی آدم برآمدم
غافل از این‌که هر آدمی یک ماری در سایه‌ پنهان داشت
مار معروفی که ما را از بهشت آواره ساخت
و داستان‌های من از همان روز آغاز شد

حالا بعد از چندین دهه
به بهشتم فکر می‌کنم
به این‌که فراموش شده بود و با این همه کار خودش را ساخت
من گرفتار رویای کودکی شده بودم
رویایی که هیچ تعبیری نداشت، جز مصیبت‌های بعدش



کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...