
عطر لیمو عمانی، همراه شنبلیله و گلپر ترشی
فضای اتاق رو پر کرده بود
شاید همین از زیر لحاف کشیدم بیرون
صدای بچههای داییجانها و خالهجانها حیاط رو پر کرده بود
بیبی اسپند دود میکرد
صدای خندههای مادر و زنداییها از مطبخ تا من میرسید
فکر کلی مشق مونده و بازی در حیاط طاقتم رو تاب کرد و بسترم کند
همیشه همین بود
دنیا پر از شادی و بازی بود و من وقت برای هیچ درسی نداشتم
همیشه مضطرب بودم
وحشتزده از کلی تکلیف مدرسه
پنجشنبهها تا ظهر میشد و میرسیدیم خونه نهار نخورده میپریدیم حیاط
کلی بازی از کل هفته در حیاط منتظرمون بود
بازی روز دوشنبه که دلم براش ضعف رفت و نشد بازی کنم
بازی روز چهارشنبه که بهخاطر تکالیف زیاد ریاضی پنجشنبه همیشه ناممکن بود
کل بازیهای هفته در حیاط به انتظارم نشسته بود
به خودمون میآومدیم شب میشد و نوبت مک میلان و همسرش و آخرشب و فیلم سینمایی
صبح جمعههم که داییجانها هم یک به یک میآمدن برای دست بوسی، بانو بیبیجهان
در نتیجه میرفت برای غروی جمعه
من بودم و کلی تکلیف جمع شده
من بودم و سریال مرد ششمیلیون دلاری
منن بودم و شو رنگارنگ
و من میماندم و گریههای بیحد از ماتم روز شنبه
خب کدوم آدم عاقلی میتونست در چنین شرایطی شنبه رو ببینه
ما موندیم و دشمنی روز شنبه