۱۳۸۷ آذر ۲۰, چهارشنبه

من موچم آقا



انقدر داغ کرد تا آخر جوش آورد
همیشه همین‌طوره مثل ایکاروس
انقدر بالا می‌رم که توقعم هم می‌زنه بالا. بعد گرمای زیادی خورشید بال‌های مومی رو آب می‌کنه و من با مخ می‌افتم پایین. همین‌طور که ستاره‌ها دارن دور سرم می‌چرخن، مخم هنگ می‌کنه و کل اطلاعات می‌پره
نمی‌دونم حسن، یا آفت؟
به گمانم حسن باشه، چون به سرعت پاک کردن هارد کل اطلاعات می‌پره و مثل امشب جیرون و سرگردون وسط ترافیک مدرس نمی‌دونم چکار کنم
می‌رم، برمی‌گردم، دوباره می‌رم. می‌آم خونه، دوباره می‌رم
گوشام کیپه و این آدم جدید که انگار از وسط عصر یخبندان سر و کله‌اش پیدا شده، نمی‌دونه حالا دیگه به چه باور و مرامی آویزون بشه
د، همینه بد مصب
شرطی‌مون کردن حتما حتما آویزون یه چیزی باشیم
من‌که امشب یهو ترسیدم
همون‌موقع بود که با مخ افتادم
مثل وقتایی که دچار آن حال یا جهان دیگر می‌شی و تا متوجه عجیب یا دیگر بودنش یا خروج از جسم می‌شی، ذهن فعال می‌شه و محکم برمی‌گردی پایین و اقتی توی جسم


کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...