۱۳۸۷ آذر ۱۶, شنبه

صفر درجه






ساعت یک‌ربع به نه و نیم
و من با جوراب‌های سفید‌حوله‌ای روی سرامیک‌های بی‌حس، خونه راه می‌رم
گاهی زمین زیر پاهام می‌تپه
گاهی من بر فراضش راه می‌رم

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...