۱۳۸۷ آذر ۱۶, شنبه

صفر درجه






ساعت یک‌ربع به نه و نیم
و من با جوراب‌های سفید‌حوله‌ای روی سرامیک‌های بی‌حس، خونه راه می‌رم
گاهی زمین زیر پاهام می‌تپه
گاهی من بر فراضش راه می‌رم

صندوق‌خونه‌ی نیاز

    وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی   مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون م...