۱۳۹۲ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

قدیما


قدیم‌ها تقریبا درب خونه‌ها از صبح تا شب باز بود
پرده‌ای به حکم مرز پشت در پر پر می‌زد

و آن‌سوی این پرده، جهانی زرین و امن جریان داشت
کسی دروغ‌ نمی‌گفت
چشم‌ها حریم داشت و زندگی‌هامان حرم بود
مردی دق‌الباب زنانه را به صدا درنمی‌آورد و حوض همیشه زلال حیاط
 پر ز ماهی‌های قرمز بود
برجی سر به آسمان نکشیده و انسان
این همه آرزوهای رنگی نداشت
چشم‌هامان در حسرت اینک، بی‌فروغ نبود و 
دست‌ها پر از مجبت بود
دیروز یادت بخیر که 
زود تمام شدی




کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...