۱۳۹۲ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

قدیما


قدیم‌ها تقریبا درب خونه‌ها از صبح تا شب باز بود
پرده‌ای به حکم مرز پشت در پر پر می‌زد

و آن‌سوی این پرده، جهانی زرین و امن جریان داشت
کسی دروغ‌ نمی‌گفت
چشم‌ها حریم داشت و زندگی‌هامان حرم بود
مردی دق‌الباب زنانه را به صدا درنمی‌آورد و حوض همیشه زلال حیاط
 پر ز ماهی‌های قرمز بود
برجی سر به آسمان نکشیده و انسان
این همه آرزوهای رنگی نداشت
چشم‌هامان در حسرت اینک، بی‌فروغ نبود و 
دست‌ها پر از مجبت بود
دیروز یادت بخیر که 
زود تمام شدی




خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...