۱۳۹۲ اسفند ۵, دوشنبه

دوستت دارم




با شروع ماه اسفند، 
تو گويي موتور چندهزار ذهنم فعال مي‌شه
همين حس نزديكي بهار كافي‌ست تا در يك نقطه بند نشم
شش ماه به انتظار بازگشت‌ش نشستم و از سرما با ايوان كاري نداشتم و ... الي آخر
يك هفته‌اي مي‌شه كه باغبان نمونه برگشته و مجددا سبز شدم
هنوز كار به جيم از پاي نقاشي نرسيده كه كلي از گلدان‌ها داخل و همين‌قدر به كاشت بذرهاي بهاره برسم هم خوبه
يعني من و خاك
من و طبيعت
من با دار و درخت
 وارد معادله‌اي يك دست و پاك مي‌شيم
البته بيش از بهار عاشق پاييز هستم
روزهاي نوستالژيك مدرسه و چراغ‌هاي صبح زود
اما بهار دوباره سازي من و زندگي با هم آغاز مي‌شه
چلك هم براي همين دوست دارم،  
تا دلت بخواد خاك،
 تا بخواهي بيل زدن و ویجين كردن
تا بخواهي، هستي
و من‌که عاشق بودن
بودنی سبز و جاری، بی کم و کاستی
عاشقتم زندگی



البته با اجازه‌ی غریب و آشنا اگر به پای خود شیفتگی من نمی‌ذارید

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...