هستی همیشه دو دست داشته در زندگی من
در یک دست جهنمی حفته و تاریک و در دست دیگه،
بهشتی و پر از معجزه
سی همین یاد گرفتم نه به شادیش خوش خوشانم بشه و نه به دردش وا بدم
از پر قنداق هم اینطور نبودم
خودش منو ساخت و همچو فولاد آبدیده کرد
یادم داد هیچ چیز اونطوری نیست که من میبینم و یا میاندیشم
بهطور اصول جهان را توهمی دیدم که در اندیشهی من جاریست و تعریف میشه
امروز یک از اون روزاش بود
دو شبه نخوابیدم
از درد
درد تمام استخوانهای شیکستهی قدیمی که باهاش مانوس شدم
رفیقم شده، نمیذاره هیچ خوابی منو با خودش ببره
یادم میاندازه که چه کودکانه دنیا را شناختم و چه خرکی با مخ رفتم وسط باقالیها
همونجاهایی که فکر میکردم بر مدار گرانش خر غلط میزنم
یهو پریده وسط و گوش رو پیچونده
اونجاهایی هم که گمان میبردم نابود شدم، شبهایی که مثل سگ و پنهانی در اتاقم زوزه میکشیدم و از خدا
طلب رحم و بخشش داشتم
یک معجزه کم داشتم
معجزهای به وسعتت همهی زندگیم
نجات بچهام از چنگال شوم سوی تاریک
من بچهام رو از وسط معجزه بارها پس گرفتم و هرگز اینها را فراموش نخواهم کرد
روزی رو هم که برای اولین بار ناشری برام کف زده بود و تخته گاز از باب بیست، ناشر
اتوبانهای کثیف پایتخت رو طی میکردم
روزهایی که با مرگ دست و پنجه نرم کردم
روزهایی که عفونت مغزم رو گرفته بود و در کما بودم
و جهنم را وجب میزدم
و ایامی که از شادی روی دو پا نمیگنجیدم که نه در پوستم
من هنوز درد میکشم و به عبارتی همیشه با درد زندگی میکنم
حتا همین الان، بعد از اون همه قرص و حکیم و دوا
بعد از تزریق مسکنی قوی همین دو ساعت پیش
دردی که بر اثر رد شدن تریلی از روی ماشینم قراره تا ابد بمونه
سی اینکه بدن من شیء خارجی قبول نمیکنه و منکه فقط جنگیدم
با سمت چپی داغون و ظاهری محکم و مقتدر، تو گویی برج بابل
شمس یه چی میگه:
رقص مردان خدا لطیف باشد و سبک
از درون چون کوه، وز برون چون کاه
مال من برعکس
از برون یک ستون از درون خورده نون
پذیرفتم بیکسم و کسی جز من مسئولم نیست
روزی که بچه بودم و پدر رفت
روزی که هنوز جوان بودم و متارکه کردم
تمام روزهای بیکس من بعد از تصادف که خانواده فقط چند ماه تحمل داشت
همه رفتند و من موندم و پرستار جیره بگیر و یک بچهی مدرسهای که ظهر میآمد و غذا میخواست و من هر روز تلفن و غذای بیرون
سی همین از غذای بیرون متنفرم
سی همین رفاقت و عشق و دلدادگی کسی رو، باور ندارم
سی اینکه اون وقتی که محتاج بودم، نزدیکترین ها تنهام گذاشتن
سی همین پا به پای تمام دردهای دخترم موندم و رهاش نکردم تا هنوز
از در میره من از پنجره دنبالش میگردم
دنبالش نه، نمیرم
اما لحظهای از من جدا نیست در قلب من زندگی میکنه و تا هر کجا که باشه با تمام ژانگولر بازیها تنهاش نمی ذارم
سی اینکه، منو تنها گذاشتن
و چون برای خودم میکنم، منتی سر او ندارم
اینها رو گفتم برای اونایی که میآن و میبینن من چه از معجزه و خدا حرف میزنم
اونهایی که ندیدن من با چه دردی راه میرم و از رو نمیرم که جایی کم نیارم
اونایی که نشستن همینطوری و کشکی یکی از آسمون بیاد پایین و بگه اجی مجی لاترجی
من هزار بار درد کشیدم پوست انداختم و برای مبارزه با همهاش جنگیدم
آمار بدم چند بار با عزرائیل کشتی گرفتم؟
نمیخواد خودش حسابش رو داره
ایمیل زده به عرش الهی : خواستنی من رو بفرستین دنبال نخود سیاه
نفرست پی شهرزاد کاریابی، من دیگه نیستم گفته باشم.
تا ظهر بیمارستان بودم و از درد به خودم میپیچیدم و بعد از هر اتاق باید یه دور تا صندوق میرفتم و راه بعدی
به عبارتی آی گریه کردم
البته یواشکی، توی خودم.
وقتی اومدم خونه نشستم و با دل سیر عر زدم
با صدای بلند
چنان که شانتال مات مونده بود به من که، این دیگه چیه؟
بیچاره ندیده بود از این کارها بکنم.
تا جایی که اومده بود و هی صورت و تنم رو بو میکرد و خودش رو میمالید بهم
فکر کن
سگه تا حالا گریه زاری ندیده
ولی فهمید نیاز به مهربونی دارم، فهمید هوا خیلی خیلی پسه و باید یه کاری بکنه
فهمید درد میکشم
حتا طنابش رو نیاورد تا بازی کنیم، چشم ازم بر نمی داشت
چیزی که هیچ کس در اطرافم حتا بلد نیست
ای خدا بابت اینم قربونت برم که نمی دونم از وقتی پریا رفت، اگر شانتال نبود چه گلی به سرم میگرفتم
با این همه کمبود عاطفه در مسیرم
من حتا به توجه شانتال هم دلخوشم
چون برخی هستند که با گمان نجاست این حیوون زبون بسته از فهم چنین ارتباطی عاجزند
و جبرن تنهایی رو سر میکشند
تازه، من گلهای باغچه را هم دارم
خلاصه که بعد از تموم عر زدنها بود که رفتم فیسبوک و داستان رنگکینگ رو فهمیدم
توی یک دستم جهنم بود در یک دست بهشت
منظر من برنز و این حرفها نیست
فقط دلم نتیجه می خواست
نتیجهای که باورم بشه هنوز در جهان زندهها هستم و نفس میکشم
من ادامهی توهمی بعد از مرگ نیستم
واقعا از مرگ برگشتم و دارم بین آدمهای زنده زندگی میسازم
من هستم
تو نمی تونی فهم کنی این من هستم یعنی چی
مگر مثل من قبلن مرده باشی
