۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

خودمونی،‌ساده و پاک



کاش اینجا بودم
انگاری تب دارم، یه‌جور تب حزن
اونجا باشم و اجازه بدم بارون روحم، بدن انرژیم،

 جسم فیزیکی‌ را پاک کنه شاید دوباره متبلور شدم،
پر از باورهای ناب و بلوری رنگی، شفاف، 
خودمونی،‌ساده و پاک چرا انقدر تار و کرد شدم انگار عورام تاریک شده.
شاید مجراهای انرژیم بسته و ارتباطا قطع شده؟
شاید راز کشف شده
ما همه تنهاییم.
تنهای تنها.
حتا بین صد نفر آدم
ما حزن غریبی و ترک خشن تنهایی را بر روح‌مون حمل می‌کنیم
ما باورهای کریستالی عشق را از یاد بردیم ما همه ترسیدیم آخ اگه بارون بزنه


کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...