۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

دایه جان قدسی






شبای جمعه انقدر می‌نشستیم تا می‌رسید به این
روزا هم که دایم برنامه نداشت
درواقع همیشه این
تصویر خوشایند پایان و آغاز بود
و من کودکی را در این طرح چه خوب به‌خاطر دارم
ما به گذشته
به حس و عاطفه
به سادگی کودکانه‌مون دل بستیم
به امنیت پاک و مردم مهربانی که نمی دانستیم پشت این خنده‌های ملیح چه روح پلیدی خوابیده
خدای چقدر دلتنگ کودکی‌ام و بلاهت کودکی
جقدر شاد بودم
جقدر قشنگ
و چه ازاد
وقتی از درخت کاج بالا می‌رفتم و دایه جان قدسی خانه را دنبالم زیر و رو می‌کرد و سر آخر وقتی به گریه می‌نشست
منم با اشک خودم را تسلیم می‌کردم که طاقت دیدن گریة دایه جان قدسی را که تنها کسی بود که
غیبتم را می‌فهمید و به‌دنبالم می‌آمد را نداشتم
و باز بیش از هم او را می‌آزردم
انقدر که حتم می‌کردم او واقعا دوستم دارد و خود را به آغوش پر مهرش می‌انداختم
تصویرتان خوش
یادمان‌های زلال و قشنگ کودکی من

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...