۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

خدا بخیر کنه تا فردا



می‌دونی؟
همیشه از اینش می‌ترسیدم.
اینش، یعنی از رسیدن به این نقطهدر سنی
تنها بمونم که از تنهایی بیزارم
و همین‌طور ذره ذره و اندک اندک عشق را هم از یاد بردم
زندگی از یاد رفت.
باور عشق رفت
امید رفت،
فردا رفت و
همه امروزی ماند، بی‌ثمر
و همه آنچه که از آن می ترسیدم می‌بینم و دوست ندارم
می‌ترسم.
با جسارات تمام و لباس رسمی اعلام می‌کنم از رسیدن به پیری و ادامة تنهایی خیلی می ترسم
انقدر که مدتی‌ست خودم را باختم.
باخت برای اینکه نمی دونم چقدر از راه مونده و
منی که تا الان جرئت انجام غلطی را نداشتم اظهرمن الشمس که باقی راه هم خبری نخواهد شد
و با پذیرش این حقیقت امروز را باخته‌ام
خدا خودش بخیر کنه تا فردا را که نمی دونم چقدر باقی و جرم تنهایی تا کجا رشد خواهد کرد؟

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...