۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

قشنگ یعنی امید



یه عصر و غروب دیگه


یه انتهای روز دیگه از زندگی
ولی من هستم راضی و این خیلی خوبه
وقتایی که ذهنم ول می‌زنه و سر از محلة بد ابلیس در می‌آرم، همون نقطة کور سیاه‌چاله است که منو به خودش می‌کشه
حالا اگه یه سفید چاله هم‌زمان برسه و بچسبه اون‌سر سیاه‌چاله، تونل زمان می‌سازه وبعد از احیا دوباره
ازش بیرون می‌آم
گرنه که وسط همون سیاه چاله تموم می‌شم. خاصیتش اینه خب
منم بخشی از این کیهان و
ذهن هم سیاه‌چالة من
امروز خوب کار کردم.
در این فضای جدید که نمی دونم چرا و چطور یهو سرکشید و همه چیز را تغییر داد مثل جناب خر دارم کیف می‌کنم
انگار برای اولین بار بهابل می‌نویسم
همه چیزش تازه است و من خیلی دوست دارم
بخصوص زمانی که براش انتخاب کردم . به‌قدری زنده، حقیقی و تجربه شده است که حالا می‌تونم تا پوست و استخون تعریف کنم و بشه تصویر، فضا، داستان
خلاصه که چه خوبه روزی که آدم از خودش راضی باشه
و من چه مهربان و دوست داشتنی تر می‌شم
این وقتا به خودم می‌گم:
خانم یه چیزایی هست هنوز که تو رو به زندگی امیدوار می‌کنه
یه حسای خوب و تازه یه چیزایی شبیه به امید و یا شروعی نو
می‌دونم همیشه در تاریک‌ترین لحظات جرقه‌ها زده می‌شه
اما برای عبور از این تاریکی‌های بی‌گاه و گاه گاه باید حسابی پوست انداخت
و نه گمانم پوستی ازم مونده باشه

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...