برف میاومد تا زیر زانو
ولی ما باز باید میرفتیم مدرسه
از سر زانو که رد میشد، تعطیل می نشستیم خونه
مدرسههامون هم مثل امروزیها شیش تا محل دورتر نبود
با فاصله دو سه تا کوچه میرسیدیم مدرسه
توی راه هم سرسر بازی بود و خنده
یکی درمیون هم با سر و صورت برفی وارد مدرسه میشدیم که به لطفش
از همون ساعت اول، موزائیکهای کف کلاس خیس میشد و اسباب بازی
اما به وقت تعطیلی
اول صبح میرفتیم حیاط و کلی برف بازی و آدم برفی
سر ظهر هم آش گرم و دلچسب بیبیجهان و زیر کرسی
اما از بخت بلند که همیشه تا پاش به کرسی میرسه
ارتباط نزدیک و مستقیم کرسی با پلک چشماش موجب میشد، دنیا و عالم از یاد بره
اما
بانو والده که جوان بود و نوپا، تازه ویرش میگرفت، بعد از آشی مفصل
دیکته بگه
یعنی همیشه یادم هست هزار و سیصد و اندی باری بیشک روی دفتر مشق و درس خوابیدم
یا به زور نمک با گران سری درس پس دادم
یعنی این والدهی ما اگر بهجای یل للی تل للی پیش دوتا مشاور کودک میرفت
باز من خاطرات زرین بیشتری داشتم
کی با شکم سیر تا خرخره میتونه دیکته پس بده؟
اونم زیر کرسی که اسمش خواب به چشمها میبره
چه به واحد عملی که با رفتن بیبی از خانهی ما هم جمع شد
اما
چه خاطرهای خوش تر از آسودگی دل و بستن پلک و رفتن جان از بدن
حالا مگه فکر و خیال میذاره مردم دو دقیقه سر آسوده به بستر داشته باشند در سکوتی عمیق درونی
بی دغدغه، بی پندار، بی ترس از فردا
بی گلایه از دیروز
