۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه



اگر این‌همه از خودم توقع نداشتم، با بلایای طبیعی و غیر طبیعی این‌ سال‌ها تا اینک فقط خدا می‌دانست چه ازم مونده بود
من توقع دارم، حق دارم، چون هم‌چنان نفخة فیه‌ من الروحی را باور دارم
عهد الست را
عشق کیهانی را باور دارم. من باور دارم هستی فرد نیست در عین این‌که یونیک و واحد، بی‌همتا و استثنایی‌ست
من
حزن واپسین
پیشین
هرآن‌چه بوده و هرآن‌چه شده
در آینده را باور دارم
حتا به آیندة از پیش شده
باور دارم
نه گفته شده
جبر هرگز
اما یکی پیش از من تا مرگ من را دیده و بهش گفته
کن فه یکون
چطور می تونم یقه خودم را ول کنم؟
وا بدم
با جریانات روزمره برم و به خودم بگم من مستحق
فقعوله و الساجدینم
از گریه نالهزاری چیزی تغییر نخواهد کرد
از شکوة همیشگی از دنیا و سرنوشت
چیزی عوض نخواهد شد
من به خود آویزام و تنگ دامن خود گیرم
که از او نه جدا آمده
نه جدا گشته
و با او خواهم رفت
پس من هم اویم
همان‌گونه که تو هستی
ما هستیم
روح طبیعت
روح عشق
روح حیات
که بی‌خواست او زندگی ناشدنی است

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...