۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه

چنین گفت زردشت



می‌گه تو هم که تنهایی‌هات بدتر از من بوی کاغذ گرفته
می‌گم تنهایی‌م وکاغذ، بوی جسارت گرفتن.
جسارت، از دوانگشت شروع کن تا...... همون سوراخ گشادة اوزون
من پشت فلسفه، داستان، حزن و اندوه پنهان نمی‌شم
رو در روی خودم می‌ایستم و گاهی حتی با آینه درگیر هم شدم
اما زود تمومش می‌کنم
من وقتی عاشقم
بهترین هنرمندم
بهترین آدم معولی خدام و با همه دنیای قشنگ مهربونم
چرا از خودم دریغش کنم؟
با خودم روراستم، می‌دونم از نبود چی باخودم مورد دار شدم؟
یه روز نشستیم و با هم سنگامون رو واکندیم. البته ذهن هم همراه‌مون بود
اما نقش چندانی نداشت
نه این‌که نمی‌تونه؟ دستش رو خوندم. حتی به
این قیمت ‌که وقتی از پسش برنیومدم، بزنم به کوه و گم وگور بشم
یا با یه آرام‌بخش چند ساعت بمیرم تا بعد که دوباره زنده بشم
اما دیگران را به قتل نمی‌رسونم
آزادانه عشقی که ندارم را فریاد می‌کشم
گردن خدا و زندگی نمی‌اندازم
به همین سادگی
فلسفه باشد برای نیچه
من عاشق چنین گفت زرتشتم اما نتونسته این وقت شب آدم بهتری
ازم
بسازه که به‌جای این‌جا خواب باشم
در حالی‌که با عشق تا مرز خدای‌گونگی می‌رم
خداهم خودش ذره شد تا بتونه در ما عشق را تجربه کنه و به‌قول مجید: خدام که با عشقی‌یت نرو نیست

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...