۱۳۸۷ خرداد ۴, شنبه

منه، من

این ذات بشری‌ست که حتی در عشق هم رسوخ کرده و ما همیشه طلبة کسی هستیم که نیست
وقتی هست تو نیستی چون در پیه کسی هستی که نباشه
وقتی می‌ره تو پیدا می‌شی و در رودرویی با آنچه که داشتی و از دست دادی تا دوباره عزیز بشود و این داستان آنقدر تکرار و تکرار که در زمان از یکی آویزان ماندیم که به درد هیچ چیز زندگی و تنهایی ما نمی‌خوره
فقط دنبالش راه افتادیم چون حاضر نشده مثل آدم باشه تا تو به تمام او را شناسایی و بعد رها کنی.
این کشف رمز و اصرار برای نداشته‌ها همان عامل بیچارگی و ابزار منیتی است که همواره موجب بدبختی و اندوه انسان بوده. چه چیزهایی که حتی نیاز حقیقی‌مان نبود و همه عمر را برایش گذاشتیم
مثل نیمة کیهانی که با عدم باور هرگز ملاقات نمی‌شود و گاه می‌آید و می‌رود و ما نمی‌فهمیم چون در انحنای ذهن درگیریم
و آن‌که می‌رود باز همانی‌ست که وقت نکردی بفهمی می‌توان دوستش داشت و روزی به خود می‌آیی که او رفته و تو او را با همه وجود خواستاری و نداری
این‌هم بازنشئات گرفته از منییتی است که همواره فریاد می‌زند، پس "من " چی؟ چرا" من" ؟ "من‌" که انقدر ماه‌ هستم؟
و او رفته و تو هنوز نفهمیده بودی چقدر می‌توانی دوستش داشته باشی
و تو منتظر می‌مانی چون " من" باور نداره کسی او را رها کند

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...