۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

کجاست دایه،قدسی؟ که من دلتنگم




طبق معمول آن‌قدر درگیر ذهنم شدم که بهش پیشنهاد دادم با هم یه دست تخته بزنیم. البته، بی‌کلک
و تو باور می‌کنی، ذهنی بی‌کلک؟
وقتی به چیزی سرگرمش می‌کنم در نهایت به سراغ پیدا کردن کوتاه ‌ترین راه حقه بازی می‌گرده. یه چیزی که انرژی‌هام رو خط بزنه و فیتیله باورهام را بده پایین
این یعنی اوج ذلت. اوج بدبختی، خود، خوده جهندم، گلی
خود، حال بد، حال افتض، پنج دقیقه مونده به خورشید گرفتگی ، باور

و وای از وقتی که به دلیل نبود انرژی آگاهی باور و ایمانم نم کشیده و من بین این دو
شک و یقین.
درگیر، بکش بکش.
بین من و خودم .
بین منو آنچه پشت سر جا گذاشتم و بین من و آن‌چه پیش رو دارم. در واقع بین من و خدا
شاید برای همین که بیشتر دوست دارم به بام کاهگلی، خونة بی‌بی پناه ببرم و زیر پشه‌بند خودم رو گم کنم. دنیا ناامن‌ترین مکان ممکن و من حقیقر ترین، موجودات آن
و به فاصلة یک خواب کوتاه. یک اتفاق خوب
یک ستاره کوچک که از بین شاخه‌های بید چشمک زد
یک نفس عمیق بین درختان هلوی باغ پدری، بین شاخه‌های بوته‌های لم‌داده زیر مهتاب خیار و طالبی
موجودات زنده و سرشار از عطر،خوش بودن
و من چه‌قدر دلتنگم
این جنس دلتنگی از نوع بی‌کسی است. با خاطرة انواع تنهایی و وحشت و هراس از لحظات خوف آور تاریکی
در شب وحشتناک، عاشورا که همیشه بوی خون دارد و ماتم و عزا
من دلتنگم
دلم به وسعت همه هستی تنگ است
دلم به غربت همه نبض زمین سخت در شتاب است
من دلم حتا برای خندة بی‌ریا و با ریای دخترا تنگ است
برای رفتن. برای فرار از این‌همه بیگانه و نا همزبان. از این همه خودخواهی و حرف‌های گنده گنده در پس، کارهای نکرده
من دلم برای پدر به‌قدر دنیا تنگ است
و برای پریا که نمی‌دونم کجاست
سخت تنگ است
خدایا مگر دل آدم از سنگ است؟

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...