۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

برف بازی


نصف شبی صدای جیغی منو تا دم پنجره برد
خانواده‌ی شمعدانی آمده بودند برف بازی
یک مامان و چند تا هم مامان‌های فردا
مثل من ندیدی بدید برف
دل قوی داشته و زده بودند به برف
بهم برف می‌انداختند
هم را زمین می‌زدند و صدای خنده‌هاشان به همه‌ی اتاق‌ها می‌رسید
دیدم هنوز انسان زنده است
چرا که نه
لذت ساعت نداره
فقط به دیگران آسیب نزن
هرکاری دلت خواست بکن که اینممکنه
آخرین کار زندگی باشه
پس
تا هستم و هست
دارم‌ش دوست

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...