وسطای قطعنامه بود که، سر از مکاتب و فرقههای نوبهنو درآوردم
باب آشنایی از جایی شروع شد که من در خیابان منوچهری گم میشدم
کلاسهای رنگ روغنم اونجا بود، نزد استاد ارجمند نیا واحدهای تکمیلی برداشته بودم
بعد از کلاس چنان شیفتهی ویترینها و انبارهای کثیف ساخت انواع عتیقهجات میشدم، که یادم میرفت باید برگردم خونه
دنبال چیزی میگشتم
یک آینهی بیضی شاید نقره یا برنجی و یک جفت شکلات خوری بلوری سبز
یا
در حال تماشای فیلم صدایی بهناگاه کنار گوشم میگفت:
زمان جنگ یادت نیست؟ نون سیاه و قند کوپنی و جایی که به خودم میآمدم، وحشتزده از جا میخاستم که این صدای کی بود؟
تا به توصیهی خواهر بزرگم، بانو ژاله با آقای طاها آشنا شدم
روان پژوه بود و از دوستان کابوک و الماسیان
ما رفتیم تو کار هیپنوتیزم و خواب مصنوعی که داستانهای تازهای آغاز شد
که در نتیجه کار کشید به خیابان شیخهادی و خانهای قدیمی که یحتمل منزل بانویی بود که دست از سرم برنمیداشت
جناب طاها معتقد بود که من رجعت بانو هستم و بناشد یک روز جمعه بریم و در اون خونه رو بزنیم و لابد
پیرمردی نود ساله بهنام دکتر امیر رو در آغوش بفشارم که:
ای پسر گلم
و تمام این ترسها موجب شد نرم
هیچگاه روز جمعهی مزبور نرسید. زیرا من دو فرزند داشتم که با تائید تمام داستانها
کل علاقه و وابستگیم به اونها زیر سوال میرفت
که یعنی من همینقدر که الان اونها رو دوست دارم،
زمانی هم کسان دیگری را به فرزندی داشتم و همینقدر به حکم مادری دوستشون داشتم؟
خلاصه که ما از اینجا وارد جهان ورا فرا شدیم
بعد از متارکه هم که رسم بود بانوهای بیوهی میوه سر از یه چیزی درمیآوردن
یا کلاسهای هنری بود یا عرفان و یا صیغهی نوکیسههای قطعنامه
و من هم در همان مسیر افتاده بودم
و راهم راه عرفان بود
با کاستاندا هم همون زمان آشنا شدم
ولی فهم نمیکردم از چه منظری به موضوع نگاه میکنه؟
