۱۳۹۳ بهمن ۸, چهارشنبه

عرفان بازی



تازه‌های من و تنهایی متارکه بود که
بانو ژاله خواهری بود از مادری دیگه و بیست و پنج سال بزرگتر از من
با تربیتی دیگه و این‌که ما تازه پس از سفر پدر هم رو دیده بودیم و معاشرت داشتیم
اما مثل یک جفت دوقلویی بودیم که از ظاهر و باطن یکی و با تاخیر به این جهان آمده بودند
لابد همه برمی‌گرده به ژن حضرت پدر که هیچ اعتقادی هم به خرافات و عرفان و .... نداشت
بالاخره از یه جایی به‌ما رسیده بود
تا پیش از متارکه‌ام ژاله مدام هند بود و دست بوس سای بابا
انقدر که با هم کلی عکس یادگاری داشتن
بابا بهش می‌گه برگرد به وطن خودت و جستجو رو در اون‌جا ادامه بده که ژاله یهو سر از فرقه‌ی قادری درآورده بود
به لطف سادگی‌ش
خونه‌ی پدری شده بود محل آمد و شد انواع پیر طریقت و جلسات سماع و ... من اون وسط ول می‌زدم
حالا داستان من و وحشت از انواع قانون جبران از همین‌جا شروع می‌شه



من بودم و یک خلیفه ناصر که جانشین شیخ طریقت مزبور بود
شیخ‌هادی که سرسلسله بود به بریتانیا و جانشینش در این‌جا
همون روزهای اول خلیفه ناصر بهم گفت:
باید چله بشینی و دیگه در جلسات ذکر هم نباشی
 باید از خونه در نمی‌آمدم و مدام روزه بودم
و چنین شد که من با وحشت آشنا شدم
تو هم نزدیک سی روز روزه باشی و افطارت فقط یک خرما و تکه‌ای نان خشک باشه
حتمن یا توهم می‌زنی یا اگر واقعن خبری باشه
لابد تو باید فهم کنی؟
و من با ترس مواجه شدم.
خبر به شیخ و لندن رسید و تماس ایشان با من موجب شد چله شکست
گفت: کی به اون مردک اجازه داده به کسی چله بده؟
چله مگه بی‌حضور شیخ استاد هم شدنی‌ست؟
با پایان چله و ورود مجدد به خانقاه متوجه شدم خلیفه چه بیا برویی راه انداخته؟
خانم‌ها عاشق‌ش شده بودند و تا عرق تنش رو تبرک می‌دونستم
البته که خلیفه هم بد تیکه‌ای نبود
براش غش می‌کردن و از نثار جان و مال هیچ دریغ نداشتن
و این‌طوری بود که من با تردید آشنا شدم
و القصه که کار خلیفه‌ی بی‌نوا که وقتی از سنندج به تهران اومده بود
نفسش بوی عطر و عنبر می‌داد با این جماعت تهرانی  به جایی رسید که
به قاچاق فرش و اجناس زیر خاکی از طریق مرز کردستان و ....
و ختم ماجرای درویش بازی کل خاندان ما شد
از این روست که وقتی می‌بینم
 این بانوان گرام چه‌طور پای تلفن قربون صدقه شهبازی میرن و نیشش تا بناگوشش باز می‌شه
همه رو به مسیر قانون جبران چنان هول می‌ده که احمق‌ها براش نذر و نیاز می‌کنن
و دیگه به‌جای رفتن به حرمی و انداختن پول در ضریحی
پول رو یک‌راست به حساب آقا واریز می‌کنن
این‌که وارد رویای مردم شده و به‌جای هشدار و بیدار سازی، فقط می‌خنده
از این‌که بهش می‌بندن ای پیر ای استاد و لذت می‌بره
و از همه دست تملق و رضایت می‌ترسم
نه برای خودم برای جهل انسان که هیچ‌گاه حاضر نیست فقط به خودش توصل داشته باشه
به روح الهی که هنگام آفرینش در او دمیده شد و ملائک به سجده برخاستن
نفخه فیهه من الروحی. فقعوله الساجدین
دمیدم از روحم در او سجده کنیدش


صندوق‌خونه‌ی نیاز

    وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی   مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون م...