۱۳۹۳ دی ۲۳, سه‌شنبه

با پر




بعضی روزها پشت قباله‌‌ی شخص خانم والده‌مون بوده و هست تا ابد
راه‌ها هموار، چراغ‌ها سبز، درها باز و لب هر که می‌بینی به خنده باز
کسی بهت نه نمی‌گه، کسی باتو دعوا نداره و
از همه مهم‌تر
تو با کسی کاری نداری
برای خودت خوشی و خوشه می‌چینی از ذوق
بعضی روزها هم خودت رو بکشی هم مال تو نیست و بهتره کاری با کسی نداشته باشی
راه‌ها بسته، و اخم‌ها گره خورده ... و از همه بدتر
خودمون
که برای لای جرز خوبیم
مانند امروز من
نیمه‌های شب، اندکی مانده به سپیده و خروس خوان
هی با خودم دست به یقه بودم که پاشو
از من اصرار و از او گیج خواب
نمی‌دونم شاید حتا کالبد رویا هنوز دور بود و جسم نیاز به بیداری داشت
به هر ضرب و زوری کشیدیم‌ش پایین و از بستر برخاستیم
من و ذهنم هر دو با هم
اصلن همه‌اش زیر سر ذهنم بود
خلاصه که بعد از دوری در خانه و تماشای خیابان خالی و مردم همه خواب
برگشتیم به سربالایی بستر
همون‌جا که هم خوابی هم نه، 
دلت می‌خواد بخوابی اما این نکبت دربه‌در
ازت آویزونه ببرت محله‌ی بد ابلیس ذلیل مرده 
سوژه از کیسه‌اش درمی‌آره در حد جام جهانی
همون‌ها که به وقت مرور خودت رو ریز ریز می‌کنی و یادت نمی‌آد
با همه این‌ها دوباره خوابیدم
و چشم‌ت روز بد نبینه
نزدیکای چند بود که یه پر گرفته بود دستش و هی می‌کرد در دماغ گرام
به زور چشم باز کردم
همون لحظه‌ای اول فهم کردم که، امروز مال من نیست
چراغ‌ها قرمزه
زیرا
از اول صبح نه می‌تونم سکوت درونی داشته باشم و نه حالی خوب دارم و هم
دربه‌درم یقه یکی رو بگیرم و وایستم به دعوا
از این رو بهتر دیدم طرف کارگاه هم نرم که گند می‌زنم به بانو مشیانه

 
 

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...