۱۳۸۵ بهمن ۳۰, دوشنبه

سکوت



باز خدا را شکر که در این آخره حیرونی شماها هستید که به من فکر می‌کنید و دوستم داشته باشید
وگرنه تا همین دیروزا معتاد شده بودم و الان دم ترمینال می‌خوابیدم، حتی شاید کارتن خواب شده بودم؟

باور کن زندگی سراسر این شوخی های ساه است و فاصله‌های چند سلام از هم
زبونم خوره گرقته، الان هم از بیخ عرب شده
چون خودم و یک نیمه شب گم کردم و هنوز دنبالش می‌گردم
زندگی من یعنی همین یا دنبال سایه‌ام می‌گردم،

یا دنبال لنگه کفشم؛
 حالا که به‌کل خودم رو گم کردم
کاش می‌شد کمی ننه من غریبم در بیارم و جلوی شماها هم کم نمی‌آوردم
این خانم بودن یا اداش رو درآوردن،

خودش ماسکی شده روی تمام زندگی و زنانگی پاکیزه،
مقدس و طبیعی من

خمین، کوه بوجه

 این را در مجاز مجازی دیدم. سرچ کردم و با چشم خودم در گوگل مپ پیدا کردم.   کجای داستان‌یم؟ جادوجمبل؟     سی سال پیش از سر کنجکاوی در منزل شخ...