۱۳۸۵ بهمن ۱۸, چهارشنبه

فقط صد سال



کاش صدسال پیش بود و خانه‌ای کاه‌گلی داشتیم. که با نم باران که بر پیکرش می‌نشست،

 روحم تازه می‌شد و به حیاط دلم طراوت ذوق می‌پاشید.
 می‌شد بعد از ظهر روی سکوهای کنار در نشست و عبور زندگی را از پس رفت و آمدها دیدید
با رعنا دختر بانو زینت

 همسایهء دست راستی از بنداندازون دختز مش حیدر گفت و با نقل جسارت احمد که راه را بر دختر شیخ محل بسته به رویا شد
به روضه‌های هفتگی رفت و حاج خانم‌ها را دست انداخت و خندید. همین برای من زندگی به همین سادگی است.

فرای نام و ریخت و کلاس. تنها حس حیاتی همچنان کودکانه است

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...