
کاش صدسال پیش بود و خانهای کاهگلی داشتیم. که با نم باران که بر پیکرش مینشست،
روحم تازه میشد و به حیاط دلم طراوت ذوق میپاشید.
میشد بعد از ظهر روی سکوهای کنار در نشست و عبور زندگی را از پس رفت و آمدها دیدید
با رعنا دختر بانو زینت
همسایهء دست راستی از بنداندازون دختز مش حیدر گفت و با نقل جسارت احمد که راه را بر دختر شیخ محل بسته به رویا شد
به روضههای هفتگی رفت و حاج خانمها را دست انداخت و خندید. همین برای من زندگی به همین سادگی است.
فرای نام و ریخت و کلاس. تنها حس حیاتی همچنان کودکانه است