۱۳۸۵ اسفند ۸, سه‌شنبه

روزهای اسفند


روز خسته کننده و بدو بدویی بود.
 با این هوای برفی. منهم که طبق معمول با دیدن برف از حال رفتم
خیابان شریعتی دو راهی قلهک، ساعت سه و سی دقیقه بعد از ظهر برفی. تهران کمی بوی عید گرفته. 

عاشق ماه اسفندم. 
نه بهاره و نه می‌تونی بگی نیست
شلوغی خیابون‌ها و چراغ‌های روشن مغازه‌ها تو رو وارد جهان کودکی می‌کنه و بوی عید از تمام سلول‌هات عبور می‌کنه و آدم یه جورایش می‌شه که می‌فهمه هنوز زنده است
چراغ‌ها هم می‌دانند عیداست.

تمیز و براق تر شدن. 
صورت همه خندان و یه جورایی صبور تر شاید؟

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...