۱۳۸۵ اسفند ۳, پنجشنبه

منه من




پاری وقت‌ها چنان خود باور می‌شم و دنیا را جای امن و مطمئنی
 می‌بینم که با اولین تلنگر سنگی کنار راه چرتم پاره می‌شود، دنیا به آخر می‌رسد.
 حال که این همان جهانی بود که حتی با سایه‌هایش هم من شاد بودم

چه جسارتی برای وصلت و تلاق، هستی کبیر.
 از ریز ترین دریچه‌های نادیدنی همان هستی.
واقعا که انسان چه موجود
 جسور و حقیری است که باور دارد چیزی می‌داند

بخواه و بمان

  اهای، با یکی از شما هستم که می‌دانم این‌جا سرک می‌کشید   برای چندمین مرتبه خواب تو را دیدم   خواب این‌که در بستر بیماری هستی و چند خانم از...