۱۳۸۵ اسفند ۱, سه‌شنبه

کودکانه


ای داد بیداد و ای روزگار
یادم میاد قدیم‌ها همه چیز زیبا بود، هستی، زندگی،

 عشق و حتی فراق. 
خیابان‌ها عریض و بزرگ بودند و ساختمان‌ها حتی تا نزدیکی خدا می‌رسید
یک چشم غره خانوم والده قانون جابجا می‌کرد و یک نمره خراب باعث می‌شد تو بتونی سوراخ موش بخری به قیمت همه پول توجیبی هفته
الان دیگه از چیزی نمی‌ترسم مگر خودم. افکار پریشان و آسیمه سر، وحشتزده خودم
قدیم ها یک سلام پسر همسایه که ده تا نون به بغل داشت و از نانوایی می‌اومد تا یک سال ما را عاشق نگه‌می‌داشت و بهانه‌ای بود برای دل سپردن
قطعا نه طول و عرض خیابان‌ها فرق کرده،

نه قوانین خانوادگی و مطمئنم هنوز پسرها برای خرید نان می‌روند و دخترها در کمین شکار یک سلام
فکر کن من هنوز معطل دادن یک جواب سلام هستم
سیاس شدم
با تجربه، بیننده، پشت نگاه این اولاد ذکور آدم چیزهایی می‌بینم که در کودکی وجود نداشت، شلوغی و ترافیک را خوب می‌شناسم و تفاوت صدای اذان را از فریاد لا الله اله ا......... و الی‌آخر
همه دچار بزرگ شدن ها شدیم.

 کاش هنوز می‌شد با یک نگاه عاشق شد و شک نکرد
کاش می‌شد دستی که به سویت دراز شده را به همان راحتی گرفت که می‌خواستی با پسر زینت خانم از درخت گردو بری بالا و وحشت نکنی چه خوابی برات دیده. 

دست‌ها با پوست گردو سیاه بشن ، اما تو از ته دل بخندی و نترسی از زیبایی دور افتادی

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...