۱۳۸۵ اسفند ۳, پنجشنبه

زیستن


چیزی که باعث شد برم سراغ نقاشی، حسی بود که نوک انگشتام خانه داشت و دلش خلاقیت می‌خواست. تو کافیه نقش رو در ذهنت ببینی. خیلی راحت کاغذ رو روی تخته سوار می‌کنی. چیزی نمی‌کشه طرح جلوی چشمه
اما سکونش زیاد بود و حوصله پاهام سر می‌رفت

رفتم سراغ حجم که می‌شد دور میز چرخید و خلق کرد. این معرکه بود اما محدود
زندگی را هم همین‌جور دوست دارم. طرح‌ها و نقشه‌های خودم. اما چون همه آدم‌های برنامه روی کاغذ من جا نمی‌شوند و هر یک برای خود جهانی دارند، برنامه عوض شد و باید یاد بگیرم. از تصاویر و جهان‌های موازی صادقانه و صمیمی عبور کنم و نامش باشد زیستن

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...