۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

آرزوهای نیمه کاره


مرد وارد جهان رویا شد و رفت بالا
بالا و بالاتر
همون‌جا که می‌گن خدا هست و درما نیست
از طبقات چندگانه گذشت و از بین ابرها می‌رفت که به ساختمان بزرگی رسید
مرد سالخورده‌ای کنار در نشسته بود پرسید:
ببخشید: می‌شه بدونم این‌جا کجاست؟
نگاه شفاف مرد براندازی کرد و گفت: « انبار هدایا. می‌خواهی ببینی؟ »
در بزرگ قدیمی با غژه‌ای باز شد و قدم به درون سالن عظیمی گذاشت
که، پر از هدایای خاک خورده و تار عنکبوت گرفته بود تا، سقف
پرسید: « این‌ها چی هستند؟ »
- آرزوهای فراموش شده.
 دوباره نگاهش را بر هدایای کوچک و بزرگی کشید که کادو پیچی شده چرت می‌زدن
.: « چرا ؟ »
- وقتی آدم‌ها  آرزویی می‌کنند؛  در سیستم ثبت و بسته‌ها آماده می‌شه تا به وقت مقرر به دست صاحبان آرزو برسه. 
اما از جایی که آدم جماعت دل کوچیک و فراموش‌کاره
آرزوها هم خیلی زود از یاد می‌ره
در نتیجه خداوند انباری از آرزوهای نیمه کاره داره که باید تا ابد خاک بخوره.
چون نیمه‌ی راه
رها شده‌اند



چی بگم؟