۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

سگه، نمیره


سگه،  نمیره
که  در هیچی تعادل ندارم
در هرکار از رو بوم افتادم، نمونه‌اش حکایت امروز و کشف خیلی، خیلی مهمم
بعد از عمری که ندیدم خانم‌والده دست به دیگ مسی بزنه
و همیشه یکی در خدمت‌گذاری‌ش آماده بوده
هنوز یاد نگرفتم اونی که برای نظافت می‌آد، مهمون نیست
بذار به کار و زندگیش برسه و تو هم امریه صادر کن
به سرعت برق و باد چنان کار کردم که وقتی صادق رفت
من همه‌ی خونه رو تمیز کرده بودم
صادق فقط وقت پیدا کرده، پنجره‌های سمت بالکنی و بالکنی را تمیز کنه
ده‌بار از بالای نردبوم کشیدمش پایین که، آقای صادق بیا چای بخور
بعد از جای هم حکما پیش‌تر گفته بودند که می‌چسبه سیگار
صادق سیگار می‌کشید و من مثل موتورکار می‌کنم
تازه فهمیدم ، همیشه همین بوده و فطرتا با زیردستام رودرواسی دارم
باورت می‌شه؟
حالا باید ببینم که این یعنی تکذیب خانم‌والده
یا طرح خودم که بلد نیستم دستور بدم و خر می‌زنم
شما چطوری؟
خوبی؟ امروز به کام و نام و میلت بوده؟
الهی شکر
ما بریم نماز تا بعدش خدا چی بخواد
این‌جا هم باز اختیار و اراده‌ی اول متعلق به خداونده و باز من درش نقش 
خیلی، خیلی کمرنگم
جمیعا خسته نباشید



خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...