۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

از سر واکنون


عجب حالی دارم از صبح، دل‌تون نخواد
ولی کاش می‌شد، مدام ساکن بهشت باشیم
روزهایی که این‌ورم و
نرم و سبک راه می‌رم و
گل‌های خونه را درک می‌کنم و
  نور آفتاب و آسمون و نگاه همسایه، طلایی می‌شه و
تو دلم قند آب
چه آدم خوب و دوست‌داشتنی‌ ازم در می‌آد
خودم بیست دقیقه یه‌بار یه بیست در آینه بهش می‌دم که به بیستش ده بریک به‌توان n
وقتایی هم که سراز محله‌ی بد ابلیس در می‌آرم
خودم از خودم بیزار می‌شم
وای به اطرافیان
خلاصه که باید این روزهای بهشتی بیشتر بشه
و عادت ترس و اندوه، منه بیچاره از سرم بیفته



خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...