۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

حکایت ایمان





هر گز نفهمیدم
با خدا شدم ، چون باورت داشتم؟
یا
باخدا شدم 
 چون، ضعیف و ناتوان بودم
و به حامی احتیاجم بود؟


نکند شما را بنده‌هایی مثل من ساخته باشند؟



یکی می‌مرد ز درد بی نوایی

    پیدا نیست چی در آب دیار کفر ریختن که بچه‌ها وقتی یک مدت می‌مانند چپ می‌کنند؟!   یعنی از وقتی رفت منتظر بودم شبانه روز در بار و این جور ج...