۱۳۸۵ مهر ۵, چهارشنبه

روباه و شازده کوچولو

اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.
آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند:
صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم
اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون.ا
تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟
برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است.
پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت:
-اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
-آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد
انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. 
همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. 
اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید:
-راهش چیست؟
روباه جواب داد:
-باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است.ا
عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.ا
فردای آن روز شهریار کوچولو آمد .
روباه گفت
ا-کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی.
اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم.
ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن.
آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم!
اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟
... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد



کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...