۱۳۸۵ شهریور ۱۷, جمعه

منو سفر نجبا

سفر کاری بود و شکر که به خیر گذشت
نه خیر
هنوز خبری هم از کش لقمه نیست خودتون رو وعده نگیرید
بلکه امشب یک رویی بندازیم به این زیبای عالم امکان
مهدی صاحب الزمان و فرجی شد ؟
می بینی حالا که کارم گیره چه موجود رذل و پستی میشم ! فکر کنم این اول باری بود که این القاب از دهانم خارج شد و خدا کنه برای در باغ سبز هم که شده رومون رو زمین نذاره بلكه ما هم مشتري اين غايب هميشه حاضر شديم
استخفراله اين كه شد خدا . ببين يهو ترمز خالي مي كنم
نه کسی سر کسی رو گول مالید و نه می خواست که گول بماله . از شانس من همه فيلسوف واهل فلسفه
یک عده نجیب زاده همسفرم بودند که فکر می کنم از نجابت زیادی نسل شون رو به انقراض باشه
مثل دایناسورها
یک اس ـ ام ـ اس توپ هست که :
دایناسور پسر به دایناسور دختر : میای بریم خونه ما ؟
نه
می خوای من بیام خونه شما ؟
نه
خب همین کارها رو کردید که نسل مون منقرض شد دیگه

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...