۱۳۸۵ مهر ۷, جمعه

جمعه غروب



جمعه غروب همیشه اکثر آدم‌ها دل گیرند . من میگم بلاتکلیفی بین دو زمانی
نه روزه نه شب و تو برخلاف همیشه بیکار و توی خونه ای خیابون‌ها خلوت تر و کوچه‌ها ساکت‌تر
اصولا بین دوزمانی غروب سنگین عبور می‌کنه و باید حتما مشغول یه کاری شد یا از خونه زد بیرون
انرژی‌های هستی در حال جابجایی در زمان و ما همچنان سنگین
اگه می‌تونی چند‌بار بالا و پایین بپر
یا یک موزیک تغییر چراغ ها یا نور اتاق
یه چای تازه دم کن و
از رایحه خوش غافل نباش
بعد می بینی ماجرا عوض میشه
برای همین من هم دارم می نویسم .
منتظرم تا کاملا شب بشه
ولی به جای همه این ها هیچی نماز مغرب نمیشه


کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...