
عصر که میشه یادم میافته که چقدر تنهام !
این تنها چیزیاست که غمگینم میکنه ؛ ولی بیکار نیستم. از بیداری تا خواب هر لحظه کار میکنم
اینجام میام زنگ تفریح اما میدونم
من یا همه آدمها از تنهایی بدمون میاد چون،
برهنهایم و با خود تنها من از خودم فرار میکنم . تو چطور ؟
میشینم هی فکر میکنم چی شد ؟
تا حالا که همهاش گند زدیم ، باقیش چی قراره بشه ؟
بعد یادم میافته که همه این شاهکارها رو خودم به تنهایی خلق کردم و
اگه قراره همینطوری ادامه بدم ؟
این لحظهاست که دچار وحشت میشم !!!!!!!!
شاید اگه یکیدیگه بود ، انقدر سه نمیکردم ؟
به یاد یکی دیگه میافتم دنبال داستان ، یکی دیگه کو ؟
وقتی نیست متصل کار میکنم . نمیبینی چه تند و تند اینجا مینویسم که هیچ لحظهای با خودم تنها نباشم
اینجا هر روز کلی مهمون میاد و من با تک تک شما حرف میزنم
و
از خودم دور میشم
این تنها چیزیاست که غمگینم میکنه ؛ ولی بیکار نیستم. از بیداری تا خواب هر لحظه کار میکنم
اینجام میام زنگ تفریح اما میدونم
من یا همه آدمها از تنهایی بدمون میاد چون،
برهنهایم و با خود تنها من از خودم فرار میکنم . تو چطور ؟
میشینم هی فکر میکنم چی شد ؟
تا حالا که همهاش گند زدیم ، باقیش چی قراره بشه ؟
بعد یادم میافته که همه این شاهکارها رو خودم به تنهایی خلق کردم و
اگه قراره همینطوری ادامه بدم ؟
این لحظهاست که دچار وحشت میشم !!!!!!!!
شاید اگه یکیدیگه بود ، انقدر سه نمیکردم ؟
به یاد یکی دیگه میافتم دنبال داستان ، یکی دیگه کو ؟
وقتی نیست متصل کار میکنم . نمیبینی چه تند و تند اینجا مینویسم که هیچ لحظهای با خودم تنها نباشم
اینجا هر روز کلی مهمون میاد و من با تک تک شما حرف میزنم
و
از خودم دور میشم