اصلا شاکی ام
از گلی هم شاکی ترم
تازه این که چیزی نیست
تازه این که چیزی نیست
بغض هم دارم، یک عالمه
مرده شور این زندگی رو ببرم که ما همیشه تنهاییم
چقدر سخته،که
آدم بتونه یکی رو داشته باشه که بهش همون قدر احتیاج داشته باشه که اون داره ؟
الان از کمبود انرژی عشق نقش زمین می شم , پام نمی کشه برم
آخه اینم شد زندگی ؟
یا از روسری بکشم یا از نبود امکانات آدمیت
جفتش یکی شد , نه؟
من الان دلم یک بغل محکم و گرم , مهربون و مطمئن می خواد
شرم آوره ؟
نه خیلی هم طبیهعی است
مثل نفس کشیدن ما از غرایزو عواطف مون نباید شرمنده باشیم چون حقیقت ماست
