۱۳۸۵ شهریور ۲۲, چهارشنبه

سپاس از سالی که رفت


خب از مایه ناسپاسی بیام بیرون و مراسم خودم را اجرا کنم
نیمه شبی مثل امشب بعد از زلزله ای بزرگ به دنیا اومدم . مامامم می گفت : از ترس تو یک ماه زود به دنیا اومدی بزرگتر که شدم روزی گفت : چه اشتباهی کردم من ! زلزله اون شب مال این بود که تو داشتی می اومدی

خداوندا از همه آنچه که طی این سال ها مرا ارزانی داشتی و نداشتی تو را شکر می کنم
از تک تک لحظات تجربه در زمین تو را سپاس دارم
از حمایتی که در لحظه به لحظه عمر دریغ نکرده ای , سپاس گذارم
از اینکه دو بار مرگ را نشانم دادی , تا قدر دم به دم عمر را بدانم تو را شاکرم
از هدایای بزرگی که به زندگی ام وارد کردی و شرهایی که مانع ورودشان به راهم شدی و من هرگز نفهمیدم سر به سجده می گذارم
روزی از تو جدا شدم که اراده تو بود
روزی هم به تو باز می گردم که باز اراده تو است
همیشه گفته ام که جز تو کسی را ندارم پس , همیشه تکیه گاهم باش , پدرم بودی و دیدم
زمینت را می بوسم که جز تو را سزای پرستش نیست
به خاطر مادر مهربانی که همه این سالها امنیت زندگانی ام بود ناتوان از گفتنم
به خاطر تک تک اعضای خانواده ام در هر لحظه که تنهای شان نگذاشتی
از تک تک تجاربی که در مسیر رشدم فراهم کردی متشکرم
خودت دانی که چنان زندگی کرده ام که هر لحظه بخواهی به سر خواهم آمد بی ترس و بیم
برای دیدن تولد امسال هم ممنونم خودت این سال را به خیر کن
و از همه دوستان خوبی که نمی گذارنداحساس بی کسی کنم

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...