۱۳۸۵ شهریور ۱۹, یکشنبه

بستنی

نمي دونم خداوند به چند پيامبر و مسيح احتياج داره ؟
مگر من قراره چكاره بشم كه اين طور آزمون هاي دشوار در مسيرم قرار ميده ؟
حالا اگه نخوام مثل هيچ كسي ديگری باشم بايد كی روببينم ؟
تو دلت مي خواد بري بشيني در يكی از اين بستني فروشي ها كه از پشت ويترين بيرون دلت ميره
تا بخواهي برسي به درونش , رنگ و وارنگ بستني با طعم هاي مختلف مي بيني كه ذهنت مي تواند براي زماني درگير طعم هر يك از آنها بشه
پول كافي هم داري و وقت اضافه براي با دل سير يك بستني سير خوردن, اما من در يك كتاب خطي قديمي خوندم كه : اگر
كسي زماني كه قمر از عقرب مي گذره و زهره به خانه بهرام میرسه
و تو در بيابان لنگ كفش گم كرده باشي .............لاب لاب لاب
خوردن بستني شاه توتي , تو باعث سكته ي ناقص خواهد شد و تو كه از مسير كواكب بي اطلاعي , بايد هميشه طعم بستني را براي خودت تجسم كني
ممكن است , كمي شيرين , كمي قهوه مقداري هم وانيل و اندكي پسته با اسانس نسكافه از و کمی هم سس کچاپ باشه
چه آش شله قلمكاري از آب در مياد ؟
حالا اين حكايت من است و اين
عشق
که فقط از پشت شیشه نگاه من کنم
به قول گلی : تارشم اصنم نباهاس امتحانش کرد چون ممکنه وسطش یه بمب ساعتی باشه خانوم . این و اگه بیذاری کیمیان می گفت که خودم گفتم که لال از دنیا نرفته باشم
ماییم و ایی وصف العشق . حالا اگه ایی خانومه یه کاری نکرد ایی کیمیان منم بکنه تو قوطی
بذار پشت شيشه هاي تجسم عشق , گذران عمر كنیم خدا رو چه دیدی شاید خبری شد
من که بستنی سنتی اکبر مشتی رو ترجیح میدم پر از تکه های خامه ای


 

بوي جوی مولیان