۱۳۸۵ شهریور ۱۷, جمعه

عید و من مثل همیشه


دیشب این جماعت رو کشتم که من باید برگردم تهران . فردا عیده و من باید خونه باشم
حالا انگار نه انگار این عید هم مثل هزارتا عیده دیگه به من مربوط نیست
نه کسی نه کاری به من چه عیدی که به هر مناسبتی که باشه من طبق معمول همه بی کس و کارهای مثل خودم با روزهای دیگه یکی است
موضوع این که ما جنم هامون رو با خودمون حمل می کنیم . 
تمام تلخی های گذشته و داشته هایی که امروز دیگه نیستند در این کیسه همه جا همراه منه
نتیجه اش هم میشه این که نه جایی آروم و قرار دارم و نه می دونم جام اصلا کجاست و به کی مربوطم
از ظاهر امر به همه
اما در باطن می بینم که صبح که می‌شه نمی دونم چطور از تخت جدا شم و یک روز تنهای دیگه رو شروع کنم
باز عید اومد و ما لختیم

صندوق‌خونه‌ی نیاز

    وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی   مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون م...