۱۳۸۵ مهر ۷, جمعه

پدر مجرد


بچه پروها
هر چی بهشون هیچی نمی‌گییم باز از رو نمیرن

از قدیم گفتن:ا
آدم باید خودش عاقل باشه
مگه هر آدمی اسمش پدر یا مادر شد دیگه باید بره بخوابه توی گور و شما بچه فسقل ها آدمید و اون دل نداره ؟
من اصلا نفهمیدم کی مامان بچه‌ام شدم به خودم اومدم دیدم همسن نصف شما‌م و بیوه
یاد بگیر درس اول :ا
روح سن نداره
جسم بزرگ میشه ولی روح در سن کمال می مونه یعنی ، سی‌و‌سه
با ، پدرش از عصر اینجا بود
یک دختر هیجده ساله با یک بابای توپ و هنرمند و خلاصه حسابی ویترینی
البته به چشم من مربوط نیست چون ، با زن سابقش هم دوستم
وقتی رفتن حس می‌کردم شصت سالمه
از اول که اومد تا این بابای بدبخت خواست حرف بزنه
پرید و زد تو ذوقش که این حرف ها از تو گذشته و دیگه پیر شدی
شب بود دیگه که تحملم رو از دست دادم و گفتم : تو اگه دختر من بودی الان فسیل شده بودم بسکه روحیه خراب کنی
نتیجه می‌گیریم این بدبخت باتو تازه چقدر خوب ‌هم مونده ! آقا چهل و شش ساله
آدم‌های مجرد دیرتر از متاهلین شکسته میشن . به خودشون می رسند و چشم انتظارند و به قول نازنینی پشت ویترین
ولی ما به شماها به چشم فنچ نگاه می‌کنیم
شما فعلا تصمیم کبری و حسنک کجایی حفظ کن
این همون‌قدر که تو نیاز داری و شاید هم بیشتر ، نیاز داره ؛
این می‌دونه چی‌میخواد و چکار داره؟
بلده خرس کجا تخم میذاره
یا ناپلئونی بهتراز دانمارکی است

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...